#$دختران آتش#$

درباره ما4تا

یکم میخوام درمورد خودمون 4تا حرف بزنم. ما4تادوستیم که مثل خواهر میمونیم.

ما ۱۵ سالمونه درس خونای کلاسمونیم و تو کل مدرسه معروفیم به شیطونامعلمامون رو زیاد اذیت میکنیم ولی همشون عاشقمونن(البته موندم بااین همه بلایی که سرشون میاریم چرا انقدر ازما خوششون میاد!) البته معلمامون بهمون میگن لوژ نشین های خرخون(آخه ما ته کلاس گوشه دیوار میشینیم!)

ولی انصافا به خوام بگم ما روزی یه ساعتم درس نمی خونیم یا داریم باهم حرف میزنیم یا داریم اس میدیم ویا تو نت در حال وبگردی هستیم!!!

و راستی این اسمایی که اینجا میبینید اسم های واقعی خودمونه

دیگه چیزی نمیمونه که بخوام بگم،همینا بود.

 


برچسب‌ها: درباره ما4تا
[ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 ] [ 9:42 ] [ النا ] [ ]


دوستان گلم سلاااااااااام من اومدم! دوباره بم سر بزنید لطفا

[ سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 ] [ 1:22 ] [ Hasti ] [ ]


حرفای النا

الان النا داره بامن حرف میزنه و من مینویسمشون
سللللللللللللللللللللللللام
امیدوارم حال همتون خوب باشه...منو ک یادتون نرفته؟بترشه هرکی منو یادش بره :))
دلم برای همتون تنگ شده... ببخشید ولی یه چندوقتی در تحریم ب سر میبریم(دختر بودنو هزار بدبختی)
نظراتونو بذارید چون دوستام برام میخوننشون از جمله کیمیا خانوم گل گلاب

[ یکشنبه هجدهم فروردین 1392 ] [ 20:27 ] [ النا ] [ ]


سلام ،از غیاب طولانیمون واقعا معذرت ، النا یه چند وقتی نمی تونه بیاد ، خب قرارمون شده یکی از خودمون که من باشم آتیش سوزوندانمون رو بهگوش برسونه ، با یه مدل جدید ، با یه کوچولو تفاوت ، و یه قاشق نمک بیشتر و...

شما میتونید در هر جایی با این گلوله آتشین (ما) همراه باشید .

وبلاگ های جدید دختران آتشی در راه است ، موزیک دوست دارید ؟ خب داریم ، شعر و ادبیات عشقولانه ؟ خب اونم داریم .

safir2016.blogfa.com

و... بعدی ها تو پست های بعدی منتظر باشین .

[ یکشنبه هجدهم فروردین 1392 ] [ 16:43 ] [ Hasti ] [ ]


1 ta

hi every one sry man farsi type kardan baram sakhte eli goft ike slm beresunam ,good luck
[ چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 ] [ 14:53 ] [ النا ] [ ]


سلام دوستان گلم من یه چند وقتی نیستم

امیدوارم فراموشم نکنید دوستتون دارم از اعماق قلبم  .

[ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ] [ 16:44 ] [ النا ] [ ]


تولدت مبارک

فردا تولد کسی که من ا زهمه ی دنیا بیشتر دوسش دارم...ولی اون دیگه منو نمیخواد.

میخوام فقط بش بگم تولدت مبارک عشقم....

[ یکشنبه ششم اسفند 1391 ] [ 14:11 ] [ النا ] [ ]


من و تو

به انتظار آن روز نشسته ام تا ما به هم برسیم و  یک زندگی عاشقانه را برپا کنیم !

 قلبم برای آن روزی که تو را در کنار خودم میبینم می تپد و تک تک ثانیه ها را می شمارم

  تا لحظه دیدار با تو فرا رسد !

 چقدر این انتظار شیرین است ....

 انتظار برای رسیدن آن لحظه که ما برای هم هستیم !

خوشبختی تو ، شادی من است و شادی تو ، آرزوی من است

شاد باش که این لحظه ها خیلی زیباست ، این انتظار شیرین است ، پایان این انتظار

لحظه ایست که ما بعد از مدتها سختی به هم میرسیم و همدیگر را در آغوش

میفشاریم ....

 شاد باش که این راه سخت پایانی دارد و پایان راه خیلی زیباست

 معنای زندگی با تو پر از معناست ، باور کن این زندگی بدون تو بی معناست !

 گریه نکن عزیزم  ، میدانم که از این انتظار خسته ای و می دانم که بعد از من ، تو یک

دلشکسته ای !

می دانم از آن روز میترسی که ما به هم نرسیم و بعد از اینهمه سختی سرنوشت ما را

 از هم جدا کند !

 ما برای هم هستیم ، زندگی یعنی من و تو !

من بدون تو ، تو بدون من یعنی بدون هم هرگز !

 گریه نکن عزیزم، قطره های اشکتت قلبم را میسوزاند ، چهره پریشانت مرا ناامید

میکند !

این انتظار رسیدن شیرین است ، چون برای تو و به عشق تو به انتظار نشسته ام !

به آن لحظه رویایی بیندیش که ما بازی عشق را میبریم و از سختی ها ، غم ها

و

دلتنگی های لحظه های عاشقی میگذریم و به هم میرسیم !

آری این انتظار شیرین است ، زیرا پایان آن یعنی آغاز زندگی من و تو .

[ پنجشنبه سوم اسفند 1391 ] [ 9:58 ] [ النا ] [ ]


ولنتاین مبارک!!!

در شهر رم در قرن سوم ميلادي امپراتوری به نام ”كلوديس“ زندگی می كرد كه در تاريخ به عنوان ”cruel“ (ستمكار) از او نام برده می‌شود.

در نزديكی قصر او يك معبد زيبا وجود داشت ، جائيكه ”سنت ولنتاين مقدس“ در آنجا خدمت می‌كرد. اهالی رم به شدت او را دوست داشتند و در آن جا برای شنيدن حرفهای او جمع می شدند.

افراد دارا و ندار، دانا و نادان، پير و جوان، عام و خاص دسته دسته پيش او می‌آمدند، تا اينكه فرمانروايی رم وارد جنگ شد. كلوديس تمام شهروندان را برای حضور در جنگ احضار كرد و اين جنگ سالهای متمادی ادامه داشت. خيلی از كسانی كه به جنگ می‌رفتند ناخواسته و با زور تن به ميدان مبارزه می‌دادند. مردان از خانواده‌هايشان و جوانان از معشوقه‌شان هرگز نمی‌خواستند جدا شوند. از طرفی كلوديس از كمی سربازان عصبانی بود به همين دليل دستور داد كه برگزاري مراسم عروسی در شهر را ممنوع كرد و دستور داد تمامی نامزدها سريعاً از هم جدا شوند. او اعتقاد داشت شادمانی و سعادت در منزل مانع رفتن جوان ها به جنگ می‌شود.

در اين ميان «سنت والنتاين» كه مانند بقيه مردم با اين قانون مخالف بود تصميم گرفت زوج‌هاي جوان را مخفيانه و با يك جشن كوچك به هم برساند. يك اتاق كوچك يك شمع عروس و داماد و مراسمي كه تماما در نجوا برگزار مي‌شد. تا اين كه يك شب آنها متوجه صداي پاي سربازان نشدند ... بله والنتاين به زندان افتاد و قرار شد محاكمه شود.

اما مردم دسته دسته به ملاقات او ميرفتند تا بگويند كه آنها نيز مانند او به عشق ايمان دارند. يكي از ملاقات كنندگان هميشگي والنتاين دختر نگهبان زندان بود كه توانسته بود هر روز با اجازه پدرش به ديدار او برود. آنها گاه تا ساعت‌ها با هم صحبت مي كردند.تا اينكه روز 14 فوريه سال 269 ميلادي (و بنا به قول ديگري سال 270) حكم والنتاين صادر و او محكوم به مرگ شد.

او با نامه كوتاهي از دختري كه هر روز به ملاقاتش مي رفت خداحافظي كرد ...  

I Left My Friend a Little Note :

Thanking Her For Her Friendship & Her Loyalty.

I Signed it : " Love Form Your Valentine "

 

[ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 ] [ 13:18 ] [ النا ] [ ]


24ساعت از زندگی پسرا

بااینکه هیچ پسری نخواست 24 ساعت از زندگی شونو بذارم ولی گذاشتم!!!   

البته امید وارم به کسی بر نخوره.این 24ساعت از زندگی یه پسر خاصه. به خودتون نگیرین!!!


ادامه مطلب
[ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ] [ 16:13 ] [ النا ] [ ]


24ساعت از زندگی دخترا

5صبح:دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب...

6صبح:در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده خورده از خواب میپره!

7صبح:شروع میکنه به آماده شدن آخه ساعت 12ظهر کلاس داره!

8صبح:پس از خوردن صبحونه مفصل شروع میکنه به آماده کردن وسایل مورد نیاز : جوراب ،مانتو،کیف ،لوازم آرایش و لولزم ارایش و لوازم آرایش

9صبح:آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت(جهت آرایش)

10صبح:عملیات زیر سازس و صاف کاری همچنان با جدیت ادامه دارد.

11صبح:عملیات نقاشی و آرایش و لنز کاری فیشیل و فوشول با موفقیت به پایان رسید و پساز اینکه دختر خودشو به مدت نیم ساعت در آیینه از زوایای مختلف بررسی کرد و مامان جون 19 تا عکس از زوایای مختلف ازش گرفت به امید خدابه سمت دانشگاه میره

12ظهر:کلاس شروع شده و دختر وارد کلاس میشه تا جای خوب پیدا کنه(جای خوب تعابیر مختلف داره مثلا صندلی بغل دستی پول دار ترین پسر دانشگاه یا صندلی فیس تو فیس با استاد در صورتی که استاد کم سن وسال و مجرد باشه.

1ظهر:وسط کلاس گوشیش زنگ میزنه و دختر با عجله از کلاس خارج میشه تا جواب منیژه جون رو بده و منیژه جون بعد از1سلعت و نیم که قضیه خاستگاری دیشبش رو + قضیه شکست عشق دوس مشترکشون رو تعریف میکنه قطع میکنه ؛اما دیگه کلاس تموم شده.

2ظهر:کلاس تموم شده و دختر مجبوره از یکی از پسرای کلاس جزوه بگیره؛توجه داشته باشید دخترنباید از دختر جزوه بگیره آخه  جزوه دختر کامل نیس

3ظهر:دختر همچنان در جستجوی کیس مناسب جهت دریافت جزوه

4عصر:دختر ناامید در حرکت به سمت خانه

5عصر:یه دفعه ماشین همون پسر پئل داره که جزوه هاشم خیلی کامله جلوی پاش رمز میکنه و ازش میخواد که برسونش

6عصر:دختر به همراه شاهزاده رویاهاش در کافی شاپ گل زنبق میز دوم به صرف سیرابی گلاسه!

7عصر: دختره دیگه باید بره خونه و پسر تا دم خونه میزسونش

8عصر:دختر در حالپیاده شدن از ماشین :راستی ببخشید جزوه هاتون کامله؟!!!امروز انقدر از عشق حرف زدیم کهمجالی واسه تبادل جزوه نموند.و جزوخه رو ازش میگیره.

9شب:دختره در حال چیدن میز شام چندتا از ظرف های گل سرخی مامانش رو میشکنه.(این از عواقب عاشق شدنه!)

10شب:دختر در حال فک کردن به اینکه برا ماه عسل کجا برن

2شب:دختره داره خواب میبینه رفته ماه عسل

5صبح:دختربیدار میشه میبینه پسر اس داده که دیشب کلی راجب تو با نامزدمحرف زدم خیلی دوس داره با من بیاد دانشگاه تو رو ببینه.

6صبح:دختره آمهده میشه تا زود تر بره دانشگاه که یه کیس بهتر پیدا کنه!

این مال ما دخترا چون میدونستم جنبه داریم گذاشتم.

مال ژسرا هم نوشتیم اگه جنبه دارید بگید تا بذارم!

[ شنبه هفتم بهمن 1391 ] [ 16:38 ] [ النا ] [ ]


رویا

دوستای گلم

 آرزو های فانتزی خودتون رو بنوسید....

[ دوشنبه دوم بهمن 1391 ] [ 20:50 ] [ النا ] [ ]


بازم شیطونی

امروز ترکوندیم!

من یه آچار بردم مدرسه تا شوفاژا رو داغون کنیم!شیرهواگیری  شو باز کردم از اون ورم شیرایی که به لوله ها وصل بود رو باز کردیم آب بود که تو کلاس پرشده بود+بخار!!!!! معلمه بیچاره وحشت کرده بود کل سالن از سر و صدای کلاس ما ریخته بود بیرون نمیدونید چه کیفی داد زنگ زیست رو پیچوندیم!

زنگ تفریح معلمه اومد سراغمون گفت میدونم کار شما بود.ماهم با پرویی هرچه تمام تر خودمونو زیدیم به اون راه گفتیم ما هر چقدم زلزله باشیم جرات نداریم با شما شوخی کنیم ازاون گذشته ما داشتیم گوش می دادیم خودتون که دیدید!

بیچاره معلمه قبول کرد ولی تو دلش کلی فحشمون داد!

[ شنبه سی ام دی 1391 ] [ 21:42 ] [ النا ] [ ]


شیطونی

امروز یه کاری کردیم تو مدرسه همه دهنشون باز مونده بود!رفتیم به هر بدبختی شده یه سنجاق پیدا کردیم رفتیم در پشتبوم رو باز کنیم!!!!!!حالا رو که نیس ماشاللله!با اون همه دوربینی که تو مدرسه ماست من و پروارفتیم در رو باز کنیم و قرار شد رامش نگهبانی بده کسی از ناظما یا بچه ها مارو نبینن!

رامش روپله ها نشست من و پروا رفتیم قفل رو باز کنیم؛ اول پروا شانسشو امتحان کرد هر کاری کرد باز نشد منمکه بچه پرو با اعتماد بنفس تمام گفتم برو کنار بابا تو که بلد نیستی زوره؟از اول میدادی خودم تا الان باز شده بود این قدرم ایجا علف در نیومده بود!!!!!!!!!!!!!

سرم رو گرفتام بالا و با اعتماد به نفس هر چه تمام تر سنجاقو ازش گرفتم،تازه سنجاقو داخل قفل برده بودم که چشمتون روز بد نبینه؛ یه  صدایی گفت خانومم داری چکار میکنی؟برق از سرم پرید سه متر پریدم بالا اول فک کردم یکی از ناظماست بعد که برگشتم دیدم از بچه های سوممن؛سنجاق رو سریع در آوردم اومدم بذارمش تو جیبم که رفت تو دستم حالا دستمم روع کرد به خون اومدن یه نگاه به پروا کردم که اون موقع دقیقا حال منو داشت با پرویی تمام سرمون رو انداختیم پایین و طوری که انگار چیزی نشده از پله  ها پایین رفتیم.اون موقع بود که چشممون به جمال رامش خانم که داشت هر هر به ما میخندید افتاد دلمون میخواست بگیریم تا میخوره بزنمیمش ه دلمون به حالش سوخت ابته یه گاز کوچولو دلمون رو تسکین داد و حسلبی از خجالتش در اومدیم!

تازه شانس آوردیم که اون زنگ ریاضی داشیم و معلمه ما رو دوس داشت که نفرستادمون دفتر که برگه تاخیر بگیریم!!!!!!!!!

حالا دعا کنید فیلم دوربینا رو نگاه نکنن!

[ جمعه بیست و نهم دی 1391 ] [ 20:47 ] [ النا ] [ ]


دسته گل

من می خوام یه دسته گل به آب بدم

آرزوهام رو به یه حباب بدم

سیبی از شاخه حسرت بچینم

بندازم تو آسمون و تاب بدم

دست از همه دنیا بکشم

من میخوام پات بمونم

[ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 ] [ 15:42 ] [ النا ] [ ]


دیوونگی

چرا بعضیا با اسم عشق وارد قلبت میشن و با اسم تنفر و خیانت تو قلبت حک میشن.

بعضیامیگن دوست دارم ولی دو روز بعد به راحتی تمام میگن ازت متنرم و...

و تو میمونی با یه دل عاشق که منتظر اینکه برگرده ولی اون رفته و دیگه بر نمیگرده...

و این تویی که دیوونه میشی...

[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ] [ 19:39 ] [ النا ] [ ]


عکس

من : تو در منے مثلــ عڪســ مآه در برڪهـ! در منے و دور از دسترســ منــ! سهمـــ منــ از تو فقطـ ـهــمینــ دریچــهـ ے شـیــشهـ ایے ڪهـ گآه گآهے رد بآرآنــ گونهـ هآیشــ رآ خیســ میڪند و دیگــر هیـ ـ ـ ـچ . . . !! ما ازنسل ماسه نیستیم ... از نسل صدفیم ... صدف هایی که به پاس اقامتی یک روزه تا دنیا دنیاست صدای دریا را برای هرگوشی زمزمه میکنند . . .


[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ] [ 19:34 ] [ النا ] [ ]


تبش قلب تو

در تلاتم تپش های قلبم تو را دیدم که چه زیبا بودی.
در فراسوی عشق تو را یافتم و آنگاه با تمام وجودم زندگی را لمس کردم.
ای دریای بی کران هستی.
در سایه سار مهربانیت گلی کوچک بودم
و امروز در سایه ی چشمانت درختی هستم پر از میوه ی عشق.
[ شنبه بیست و سوم دی 1391 ] [ 11:16 ] [ النا ] [ ]


انتظار

تکیه به شونه هام نکن 

من از تو افتاده ترم 

ماکه به هم نمی رسیم 

بسه دیگه بزار برم 

کی گفته که به جرم عشق 

یه عمری پرپرت کنم 

حیف تو نیست کنج قفس 

چادر غم سرت کنم 

من نه شبم 

نه قهرمان قصه ها 

نه بنده حلقه به گوش 

نه ناجی فرشته ها 

من عاشقم همین و بس 

غصه نداره بی کسی 

قشنگی قصه ماست 

که ما به هم نمی رسیم ...

[ شنبه بیست و سوم دی 1391 ] [ 11:15 ] [ النا ] [ ]


دل نوشته

می خواهم برایت بنویسم؛اما مانده ام که از چه چیز و چه کس بنویسم.

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک مجبور به زیستن هستم.

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟

از چه بنویسم؟...

از قلبی که مرا نخواست یا از قلبی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه شویم،دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که  تو را بی ریا و مهربان می انگاشت اتهام بزند.شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه وابستگی هایم بریدم تا تو را داشته باشم  به نوعی گناه کار شناخته شدم.

نه!نه!شاید هم گناه را بر گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید یا نا دیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود.عشقم را حلال کردم تا جان تورا آزاد کنم...

...که شاید موجب دوستی بیشترمان شود و تو معنای {دوست داشتن} را درک کنی...اما هیهات....که تو ان را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...از من بریدی و از این آشیان پریدی........

.......ای کاش هیچگاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود.

ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمیبستم.

ای کاش،از همان ابتدا،بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم و انتظار باز آمدنت بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام نمیشد و علتی برای چشم به در دوختنم...اما امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یاد آوری اولین دیدارمان چمانم پر از اشک نمیشود؛چون بی رحمی آن راقلب سنگینت را باور دارم....امشب دیگر اجازه نمیدهم که قدم بر حریم خواب ها و رویا های من بگذاری چون این با{من} اینطور خواسته ام،هرچند علت رفتن تو را نمیدانم ....و علت پا گذاشتن روی تمام حرف هایت را.

باور کن...

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را......دیگر باور نخواهم کرد محبت را ......و اگر باز گردی بر تو نیز ثابت خواهم کرد............

[ جمعه بیست و دوم دی 1391 ] [ 9:41 ] [ النا ] [ ]


نفرت

چقدر خوبه دیگه چشات نخواد چشاشوببینه

چقدر خوبه دیگه  پاهات نخواد کنارش بشینه

چقدر خوبه دیگه دسات نخواد دستاشو بگیره

چقدر خوبه دیگه دلت نخواد یه گوشه بشینه خدا خدا کنه بگه خدا نذار که بمیره

چقدر خوبه دیگه نفس برات بدون اون باشه

چقدر خوبه دیگه زندگی بدون اون برات معنی داشته باشه

چقدر خوبه دیگه چشات اشکی نباشه شب و روز؛خنده بیاد روی لبت؛بگه بخند نگه بسوز

چقدر خوبه که دنیا رو بدون اون داشته باشی

{به جای اسم نحس اون یه نقطه چین داشته باشی....}

چقدر خوبه وقتی بهت میگه آره عاشقشم نسوزی و کم نیاری تو دل نگی عاشقتم

چقدر خوبه وقتی که از آسمون بارون می باره تو دل نگی:ابر خودم اشکت در اومد دوباره؟...

چهقدر خوبه  که وقتی رد اون پاهاش رو قلبته؛ پاشی و پاکشون کنی بگی تنفر حقته....

[ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ] [ 22:49 ] [ النا ] [ ]


خواستم

خواستم داغ شوم گرچه لبم دوخته است

خودمو جدمو جدت ،پدرم سوخته است

خواستم جیغ شوم، گریه بی شرط شوم

خواستم از همه مرحله ها پرت شوم

کسی از گوشی مشغول به من میخندید

اخر مرحله شد غول به من میخندید

یک نفر از وسط کوچه صدا کرد مرا

بازیه مسخره ای بود رها کرد مرا

با خودم با همه ،با ترس تو مخلوط شدم

شوت بودم که به بازی بدی شوت شدم

آنچه میرفت و نمیرفت فرو ماند بودم

حافظه این همه اصرار مگو من بودم

از تحمل که گذشتم به تحمل خوردم

دردم این بود که از یار خودی گول خوردم

حرفی از عقل بد اندیش به یک مست زدم

باختیم آخر بازی همگی دست زدند

از تو اغازشدم تا که به پایان برسم

رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم

ولی.......
[ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ] [ 18:6 ] [ النا ] [ ]


نامردها

بعضی ها دل شکستن عادتشان است.

می آیند تا عاشق کنند و بروند...

اصلا می آیندکه بروند.

[ سه شنبه نوزدهم دی 1391 ] [ 10:59 ] [ النا ] [ ]


بعضی ها

بعضی ها چه ساده محبت را؛عشق را؛دوست داشتن را؛و کسی که منتظرشان است را فراموش میکنند...........
[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 14:50 ] [ النا ] [ ]


بدهی

خدایا یک مرگ بده کارم و چندین آرزو طلب کار.

خسته ام.....

یا طلبت را بده یا طلبت را بگیر.......

[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 12:34 ] [ النا ] [ ]


دوست دارم

دوستت دارم

هرچه باشی خوب یا بد دوستت دارم

غزل آغاز شد شاید بدانی دوستت دارم

که حتی لااقل اینجا بخوانی دوستت دارم

ز دل بر خواستم تا در غزل باران احساسم

نپنداری که من تنها زبانی دوستت دارم

از اوج چشمهایت جرئت پرواز می گیرم

زمینی هستم اما آسمانی دوستت دارم

تو را جان می فشانم اگر هزاران بار جان گیرم

هزاران بار با هر جان فشانی دوستت دارم

قسم بر لحظه اعدام بر رگبار مژگانت

به آن زخمی که بر دل می فشانی دوستت دارم

زدی آتش به جانم با کلامی آتشین اما

بدان من با همه آتش بجانی دوستت دارم

درون آیینه با یک نگاه ساده می فهمی

که تنها آنقدر که دلستانی دوستت دارم

به عاشق ماندن و تنهایی و پژمردگی سوگند

که تو حتی اگر با نمانی دوستت دارم

غزل پایان گرفت و من در اینجاخوب می دانم

بدانی یا ندانی جاودانی دوستت دارم

[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 12:24 ] [ النا ] [ ]


عشق

کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگاه داشتن یک دست
زنجیر کردن یک روح را...
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت اطمینان خاطر...
و یاد میگیری که
بوسه ها قرار داد نیستن ...
و هدیه هامعنی
عهد و پیمان نمیدهند....
کم کم یاد میگیری که
حتی نور خورشید هم می سوزاند
اگر زیاد آفتاب بگیری...
باید باغ خودت را پرورش دهی...
به جای اینکه منتظر
کسی باشی...
تا برایت گل بیاورد.
یاد بگیری
که می توانی تحمل کنی...
که محکم باشی
پای هر خداحافظی...
یاد بگیری
که خیلی می ارزی...

همین..

[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 12:22 ] [ النا ] [ ]


انتظار رسیدن به تو

چقدر انتظار برای رسیدن به تو شیرین است !

خیلی این لحظات برایم زیباست !

 به انتظار آن روز نشسته ام تا ما به هم برسیم و  یک زندگی عاشقانه را برپا کنیم !

 قلبم برای آن روزی که تو را در کنار خودم میبینم می تپد و تک تک ثانیه ها را می شمارم

  تا لحظه دیدار با تو فرا رسد !

 چقدر این انتظار شیرین است ....

 انتظار برای رسیدن آن لحظه که ما برای هم هستیم !

خوشبختی تو ، شادی من است و شادی تو ، آرزوی من است

شاد باش که این لحظه ها خیلی زیباست ، این انتظار شیرین است ، پایان این انتظار

لحظه ایست که ما بعد از مدتها سختی به هم میرسیم و همدیگر را در آغوش

میفشاریم ....

 شاد باش که این راه سخت پایانی دارد و پایان راه خیلی زیباست

 معنای زندگی با تو پر از معناست ، باور کن این زندگی بدون تو بی معناست !

 گریه نکن عزیزم  ، میدانم که از این انتظار خسته ای و می دانم که بعد از من ، تو یک

دلشکسته ای !

می دانم از آن روز میترسی که ما به هم نرسیم و بعد از اینهمه سختی سرنوشت ما را

 از هم جدا کند !

 ما برای هم هستیم ، زندگی یعنی من و تو !

من بدون تو ، تو بدون من یعنی بدون هم هرگز !

 گریه نکن عزیزم، قطره های اشکتت قلبم را میسوزاند ، چهره پریشانت مرا ناامید

میکند !

این انتظار رسیدن شیرین است ، چون برای تو و به عشق تو به انتظار نشسته ام !

به آن لحظه رویایی بیندیش که ما بازی عشق را میبریم و از سختی ها ، غم ها

و

دلتنگی های لحظه های عاشقی میگذریم و به هم میرسیم !

آری این انتظار شیرین است ، زیرا پایان آن یعنی آغاز زندگی من و تو .

[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 12:21 ] [ النا ] [ ]


فلانی

 

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک.

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
... ...
جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد..

هر حکایت دارد آغازی و انجامی،

جز حدیث رنج انسان،غربت انسان

آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را

هر چها باشد، نهایت نیست

..............................................................................

هی فلانی...

عاشقانه های مرا به خودت نگیر...

مخاطب من..معشوقه ای است که وجودش را

به دنیایی نمیدهم

[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 12:20 ] [ النا ] [ ]


دل تنگی

دلـــم...!!
بـرای تـو کـه نــه...!!
ولـــی...!!
بــرای روزهــای بــا هــم بـودنــمــان تـــنــگ شـــده ...!!
بـرای تـو کـــه نـه...!!
... ... ولـی...!!
... بـــرای * مــواظـب خــودت بــاش * گفتن تـــنـــگ شـــده ...!!
بــرای تــو کــه نــه...!!
ولـی بــرای نــگــاهـی کــه تــا پـیــچ ســر کــوچـه تــعـقــیـبـت مـی کـرد تـنـگ شـده ...!!
بـرای تــو کــه نـه...!!
ولـی...!!
بـرای دلــی کــه نــگــرانــت مـی شــد تــنـگ شـده...!!

[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 12:19 ] [ النا ] [ ]